تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي

رايانه

علوم و فناوري

گوناگون

كتابخانه  /  فرهنگ نامه

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه

   سخنان كوتاه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

 

 

*قبل از ازدواج

 *پسر: بالاخره موقعش شد. خيلي انتظار کشيدم.

 دختر: مي‌خواي از پيش تو برم؟

 پسر: حتي فکرشم نکن!

دختر: دوستم داري؟

 پسر: البته! هر روز بيشتر از ديروز!

 دختر: تا حالا بهم خيانت کردي؟

 پسر: نه! براي چي مي‌پرسي؟

 دختر: منو مي‌بوسي؟

 پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.

 دختر: منو مي‌زني؟

 پسر: ديوونه شدي؟ من همچين  آدمي‌ام؟!

دختر: مي‌تونم بهت اعتماد کنم؟!

 پسر: بله.

 دختر: عزيزم!

 

 بعد از ازدواج

کاري نداره!  فقط از پايين به بالا  بخون

 

اين مطلب را دوستي برايم فرستاد كه در اينجا  در سايت قرار ميدهم   اما راستش  اين مطلب خاطره بسيار  تلخ و شيريني را نيز برايم زنده كرد . خاطره اي كه تا مدتها هم  جزو تلخ ترين لحظات زندگي ام بود  و هم خنده دار ترين آنها  .  راستش مدت كوتاهي از ازدواجم با نازنين از دست رفته ام افسانه نگذشته بود كه  روزي  وقتي پشت ميزم در اتاق خانه رسيدم نامه اي را روي صفحه كليد كامپيوتر مشاهده كردم  . فورا بازش كرده و هنوز چند خط آن را نخوانده بودم كه دنيا در پيش چشمم سياه شد:

 



محبت شديدي که سابقا ً به تو ابراز مي کردم

دروغ بي اساس و در حقيقت نفرت  من نسبت به تو

روز به روز زياد تر مي شود هر چه تو را مي شناسم

پستي و دورويي  تو بيشتر در نظرم آشکارمي شود

و در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد

از تو دور باشم من هيچ وقت فکر نکرده بودم که

دوست با وفاي تو باشم زيرا معاشرتي که اخيرا ً با تو کردم

طبيعت فرو مايه و روح کاذب تو را به من آشکار ساخت و

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من نشان داد مسلما ً

.

.

.


از تو ناراحتم و به شدت از تو متنفرم و هيچ وقت نمي خواهم تصور کنم

دوست صميمي و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام


 

. در همين موقع همسرم  كه حال وخيم مرا بخوبي درك كرده  بود در  حاليكه دسته گل بسيار  زيبا و يك بسته كادويي كوچك  كه از قبل آماده كرده بود به من ميداد   ضمن عذر خواهي گفت  " تولدت مبارك  ، لطفا  خط آخر نامه را بخوان و عمل كن  " .  فورا به خط آخر نگاه كردم ، نوشته شده بود:


 حالا اگر مي خواهي به محبت و عشق واقعي من نسبت به خود پي ببري اين نامه

را از اول يک در ميان با دقت بخوان

 

 ديدن دسته گل زيبايي كه در دست داشت مانند آبي  كه بر آتش بريزند  خيال مرا آسوده كرد كه نكته اي در كار است .  لذا نامه را از ابتدا و يك خط در ميان خواندم  . و نفس راحتي كشيدم . اما اين شوخي او و  نويسنده آن نامه كه  نميخواهم نام او را آنطور كه او به من گفت بگويم  يكي از تلخ ترين لحظات زندگي مرا براي لحظه اي بسيار  كوتاه رقم زد  .  در هر صورت  من فقط چند خط از اين نوشته را در اينجا مي آورم  اما لطفا  شما هرگز براي شوخي  آن را به كسي كه دوست داريد  ندهيد .

بازگشت به صفحه اصلي