|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
قير و
قيف و مامور
ميگويند
در آن جهان و
در رستوران
دوزخ ، سه
نفر از آمريكا
و انگليس و ايران
نشسته بودند و
صحبت ميكردند
.گويا در دوزخ
هم ساكنان را
دسته بندي
كرده بودند .
از آمريكايي
پرسيدند
اوضاع منطقه
شما چگونه است
. آمركايي گفت
خدا نصيبتان
نكند هر روز
صبح سه نفر مي
آيند و دو تاي
آنها دستهاي
مرا ميگيرند و
قيفي در دهانم
ميگذارند و
نفر سوم هم
قير مذاب را
در دهان من
ميريزد و اين
كار هر روز
ساعت 8 صبح
تكرار ميشود .
انگليسي گفت
مال ما هم
همينطور است
فقط گاهي ساعت
8 مي آيند و گاهي
ساعت 10 صبح .
نوبت به
ايراني رسيد .
گفت :
ما هم
داستانمان
همين است اما
يك روز مامور
هست قير نيست
! يك روز قير
هست ، مامور
نيست ! يك روز
مامور و قير
هستند اما قيف
نيست ! خلاصه
تا حالا كه
بلايي سرمان
نيامده است !!