در افسانه
هاي كهن آورده اند
که، روزی
خداوند فرشته
ای از فرشتگان
بارگاه خویش
را به زمین
فرستاد و گفت برو و در هر
قاره ای، یکی
دو تن
از بندگان را
بیاب و هر
آنچه میخواهد
مستجاب کن.
فرشته
نخست بر ...
فرود آمد.
مردی را دید
که در خیابان
قدم میزند.
گفت ای مرد،
حاجت چه داری
تا بر آورده
سازم ؟ مرد
گفت: خانه ای
بزرگ میخواهم.
ماشینی بسیار
بزرگ و مقدار
زیادی پول.
ميخواهم
شركتي بزرگ
درست كنم كه
هزاران نفر در
آن كار كنند و
محصولات آن را
به
ميليونها
تن
بفروشم . خواسته
مرد برآورده شد.
فرشته سپس به ...
رسيد فرود
آمد. زنی را
ديد
نزد او آمد و آرزوی
زن را پرسید.
زن گفت:
لباسی که هیچ
زنی تا کنون
نپوشیده باشد.
و عطری که هیچ در
پاريس نيز
يافت نشود ...
خواسته زن برآورده شد.
فرشته بر
فراز
قاره آفريقا
گشتي زد
و در ميان يك
جنگل انبوه فرود
آمد . مردي را
ديد كه
سوسماري را
كشته بود و
داشت با ولع
ميخورد . گفت
اي مرد آرزويي
بكن تا
برآورده كنم .
مرد آفريقايي
مقداري از گوشت
سوسمارش را
جدا كرد و به
فرشته داد و
گفت آن سوي
جنگل خانواده
اي زندگي
ميكنند كه
مدتي است شكار
نكرده و غذا
نخورده اند
اين را براي
آنها ببر .
خواسته او
برآورده شد . فرشته
به قاره آسیا
روان شد و در هند
فرود آمد مردي
ديد برهنه پا
با جامه اي
مندرس ، پرسيد
اي مرد چه
آرزو داري بگو تا
برآورده سازم
. مرد گفت كفشي
و لباسي و
مقداري غذا
براي خود و
همه
همسايگانم كه اين
سه را ندارند . خواسته
او بر آورده
شد .فرشته سپس در ... ! فرود
آمد. مردی را دید
نشسته در کپر
خود. تنها و بی
کس. پرسید: ای
مرد چه میخواهی
از من؟مرد گفت:
آرزویی ندارم.
من به آنچه
دارم راضیم.فرشته
به حال او غصه
خورد. ساعتی
آنجا ماند و
دوباره پرسید:
مرد! آرزویی
بکن! مرد گفت:
راضیم و چیزی
نمیخواهم. هر
چه فکر میکنم
چیز خاصی به
ذهنم نمیرسد.
فرشته ناامیدانه
پرگشود. اما
در آخرین
لحظات مرد
گفت: برگرد.
صبر کن! فرشته
خوشحال شد و
گفت: آرزویی
به خاطرت آمد؟
گفت: بله! کمی
آن طرف تر، پیرمردی
دیگرزندگي
ميكند که در
کپر خود
تنها نشسته و
یک بز هم دارد.
، سر راهت آن
بز را خفه کن...