تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي

رايانه

علوم و فناوري

گوناگون

كتابخانه  /  فرهنگ نامه

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه

   سخنان كوتاه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

حوادث از زواياي مختلف ميتوانند  بسيار متفاوت تعبير شوند

زن و شوهر جوانی برای گردش  به جنگل رفته بودند . وقتی به بالای تپّه اي  رسیدند  نا گهان ببر قوي هيكلي در مقابل آنها ظاهر شد . آن دو در جا  میخکوب شدندو امكان هيچگونه عكس العملي نداشتند . و براي هر كاري حتي فرار نيز بسيار دير شده بود .  ببر به سمت  زن نزديك شد  اما در همين لحظه  مرد فرياد زنان  همسرش را تنها گذاشته و  پا به فرار گذاشت . ببر به دنبال او دويد و  چند لحظه بعد  زندگي آن مرد و نيز  گرسنگي آن ببر پايان يافت  .    آن   زن   زنده ماند و آنها يي كه آن صحنه را ديده بودند  ، تا ساليان دراز ، داستان مردي ترسو را براي فرزندانشان تعريف ميكردند كه  به جاي در گير شدن با ببر و نجات همسرش پا به فرار گذاشته بود .  اما سالها بعد  آن زن براي فرزندش  داستان را  چنين تعريف كرد :

پدرت يك زيست شناس با تجربه بود  او ميدانست كه  آن ببر بنا به غريزه  به موجودي كه در حال فرار باشد  حمله خواهد كرد  و نيز بنا برهمان  غريزه وقتي كه سير باشد به وموجود ديگري نيز حمله نخواهد كرد .  پدرت با شجاعت خود را شكار آن ببر كرد تا من و تو زنده بمانيم  . او  قبل از آنكه براي جلب توجه ببر بدود ، دست مرا  فشار داد و به آرامي گفت  :

 "دوستت دارم و مراقب فرزندمان باش "

تغيير داده شده در داستاني با همين  مضمون  كه نميدانم نويسنده اش هم چه كسي است  . اما آن را خلاصه و اندكي تغيير دادم

 

باز گشت به صفحه اول