|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
حوادث
از زواياي مختلف
ميتوانند
بسيار
متفاوت تعبير
شوند
زن و
شوهر جوانی برای گردش
به جنگل رفته
بودند . وقتی
به بالای
تپّه اي رسیدند
نا گهان ببر
قوي هيكلي در
مقابل آنها
ظاهر شد . آن دو
در جا میخکوب
شدندو امكان
هيچگونه عكس
العملي نداشتند
. و براي هر
كاري حتي فرار
نيز بسيار دير
شده بود . ببر
به سمت زن
نزديك شد اما
در همين لحظه
مرد فرياد
زنان همسرش
را تنها گذاشته
و پا به فرار
گذاشت . ببر به
دنبال او دويد
و چند لحظه
بعد زندگي آن
مرد و نيز
گرسنگي آن
ببر پايان
يافت . آن
زن زنده
ماند و آنها
يي كه آن صحنه
را ديده
بودند ، تا
ساليان دراز ،
داستان مردي
ترسو را براي
فرزندانشان
تعريف
ميكردند كه
به جاي در گير
شدن با ببر و
نجات همسرش پا
به فرار گذاشته
بود . اما
سالها بعد آن
زن براي
فرزندش داستان
را چنين
تعريف كرد :
پدرت
يك زيست شناس
با تجربه بود
او ميدانست كه
آن ببر بنا به
غريزه
به موجودي كه
در حال فرار
باشد حمله
خواهد كرد و
نيز بنا
برهمان
غريزه وقتي
كه سير باشد
به وموجود
ديگري نيز
حمله نخواهد
كرد . پدرت با
شجاعت خود را
شكار آن ببر
كرد تا من و تو
زنده بمانيم .
او قبل از
آنكه براي جلب
توجه ببر بدود
، دست مرا
فشار داد و به
آرامي گفت :
"دوستت
دارم و مراقب
فرزندمان باش
"
تغيير
داده شده در
داستاني با
همين مضمون
كه نميدانم
نويسنده اش هم
چه كسي است .
اما آن را
خلاصه و اندكي
تغيير دادم