آرزوهایی
که حرام شدند
جادوگری روی
درخت انجیر
زندگی میکرد
لستر
گفت:
یه آرزو کن تا برآورده کنم روزي به
لستر هم
با زرنگی آرزو
کردكه دو تا
آرزوی دیگر داشته
باشد
بعد
با هر کدام از
این سه آرزو ، سه
تا آرزوی
دیگر آرزو کرد
و به همين
ترتيب ادامه
داد و از هر
آرز.يش براي
بدست آورئن
آرزوهاي ديگر استفاده
كرد تا وقتی
که تعداد
آرزوهایش چند
ميليارد شد .
بعد
تصميم گرفت تا
آرزو هایش را
پهن كند روی زمین
و شروع کرد به
کف زدن و
رقصیدن
جست
و خیز کردن و
آواز خواندن و
آرزو کردن برای
داشتن
آرزوهای
بیشتر و بيشتر
و بيشتر
و
اين درحالي
بود كه مردم
ديگر میخندیدند
و گریه
میکردند ،عشق
می ورزیدند و
محبت میکردند
لستر
وسط آرزوهایش نشست
آنها
را روی هم
ریخت تا شد
مثل یک تپه
طلا
و
دوباره نشست
به شمردنشان تا.اينكه
پير شد .
یک
روز مردم او
را پیدا کردند
در حالی که
مرده بود
و
آرزوهایش دور
و برش تلنبار
شده بودند
آرزوهایش
را شمردند
حتی
یکی از آنها هم
گم نشده بود
همشان
نو بودند و برق
میزدند
بفرمائید
چند تا بردارید
به
یاد لستر هم
باشید
که
در دنیای سیب
ها و بوسه ها و
کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !
شعر از : شل سیلور استاین