www.shariaty.com

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي  

   رايانه     

طبيعت و حيوانات  

علوم و فناوري

  گوناگون

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه 

كتابخانه

   سخنان كوتاه

فرهنگ نامه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

 
 
آرزوهایی که حرام شدند 
 
جادوگری روی درخت انجیر زندگی میکرد  
 لستر گفت:

 یه آرزو کن تا برآورده کنم  روزي به

 لستر هم با زرنگی آرزو کردكه  دو تا آرزوی دیگر داشته باشد 
بعد با هر کدام از این سه آرزو  ، سه تا  آرزوی دیگر آرزو  کرد  و به همين ترتيب ادامه داد  و از هر آرز.يش براي بدست آورئن آرزوهاي ديگر استفاده كرد تا  وقتی که تعداد آرزوهایش چند ميليارد شد

 بعد تصميم گرفت تا  آرزو هایش را پهن كند  روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن 
جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بيشتر و بيشتر  
 
و اين درحالي بود كه مردم ديگر  میخندیدند و گریه میکردند  ،عشق می ورزیدند و محبت میکردند 
 
لستر وسط آرزوهایش نشست 
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا 
و دوباره  نشست به شمردنشان تا.اينكه پير شد

یک روز مردم  او را پیدا کردند در حالی که مرده بود 
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند 
آرزوهایش را شمردند 
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود 
 
همشان نو بودند و برق میزدند 
 
بفرمائید چند تا بردارید 
به یاد لستر هم باشید 
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !

شعر از : شل سیلور استاین

باز گشت به صفحه اول