|
پايگاه
علمي ، ادبي و
فرهنگي مظفر
شريعتي مكاني
براي
انديشيدن تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم افسانه |
|||||||
چگونگي
ازدواج من با
افسانه
براي آنان
كه دست و پايشان
دروحشت
مشكلات
ازدواج به
زنجيرهايي خود
ساخته اسير
است .
|
سال 75
براي من يك
سال بحراني
بود . درست در
آغاز آن سال
از شركتي كه
كار ميكردم
اخراج شده بودم
و كار در دو
شركت خصوصي
را هم به دليل
شرايط
ناعادلانه
پيشنهادي
رها كرده
بودم و تنها به
صورت موردي
به كارهايي
فني و آموزشي
اشتغال
داشتم . در
همين زمان
بود كه يكي از
دوستانم از
من خواست تا
حتما
با افسانه
آشنا شوم .
يادم هست با
خنده و تعجب
به او گفتم "
من ميگويم نر
است تو ميگويي
بدوش !" ولي
در هر صورت
موافقت كردم
تا با افسانه
آشنا شوم
زيرا
اطمينان داشتم
كه صحبت ما به
جلسه دوم
نخواهد كشيد .
البته من به
هيچ عنوان
ازدواج سنتي
را تاييد نميكنم
و آن را هر جه
بدانم
شايسته واژه
زيباي ازدواج
نميدانم و
بواسطه
محيط كاري و
محيط درسي
دختران زيادي
را نيز
ميشناختم
كه
ميتوانستم
براي ازدواج
با آنها
اقدام كنم اما
مسائلي كه
شرح خواهم
داد مرا
بكلي
از ازدواج منصرف
كرده بود . اما
در شرايطي
پافشاري
بستگان و
دوستان نزديك
چنان عرصه را
تنگ ميكرد كه
گاه ناچار به
قبول ملاقات
با برخي
افراد
ميشدم
اما هيچگاه
اين جلسات به
دومين جلسه
ادامه پيدا
نميكرد .چرا
كه
آگاهانه و
يا
ناخودآگاه همان
جلسه اول ذهن
طرف را از خود
به سرعت و
قاطعيت دور
ميكردم
و به اين
ترتيب هم
درخواست
بستگان و
دوستان صميمي
ام را رد
نكرده بودم و
هم به
ازدواج تن
نميدادم . به
همين روي به ملاقات
با افسانه
نيز رضايت
دادم
چه اطمينان
داشتم آن نيز
به جلسه دوم
نخواهد رسيد
. در
اولين جلسه ملاقات
با افسانه در
مدتي بيش از
يك ساعت
خلاصه زندگي
ام را كه ديگر
تقريبا مانند يك درس
و يا
سخنراني
تكراري حفظ
بودم
خالصانه و
مختصر و مفيد
برايش تعريف
كردم ( كه
البته كار
خيلي درستي
هم نبود ) اما اين بار
چشمان زيبا و
نافذ و چهره معصوم و حالتي
كه افسانه
گاه مرا نگاه
ميكرد
كه گويي هم
دليل گفته
هايم را ميداند
و هم از
ناگفته هايم
آگاه است ،
باعث شده بود
تا در حاليكه
همان مطالبي
را كه بارها و براي
بسياري
تكرار كرده
بودم ،
براي او نيز
بيان ميكردم اما
آرزويي نيز در
دلم جوانه
زده بود كه اي
كاش اين بار
چنان
نشود .
و خدا را سپاس
كه چنين نيز شد
و افسانه
خواستار
ادامه صحبت و
آشنايي با من شد . روزي دريكي
از پارك هاي
تهران قرار داشتيم . خوب
به خاطر دارم
كه آن روز براي
خريد وسيله
اي همه پولم
را خرج كرده
بودم و جز
چند سكه پول خرد
، پولي در
جيب نداشتم
و با همان
پول خرد ها
دوعدد چاي و
بيسكويت
خريدم . وبا
خنده به
افسانه گفتم
كه آيا
ميداني جز
اين پول خرد ها
فعلا پولي
ندارم ؟ و او
هم با
خنده گفت كه
من همسر
آينده ام را
با توجه به
وضع مالي اش
انتخاب
نميكنم . مال
را ميتوان تهيه
كرد
ونيز
ميتوان از
دست داد . براي
من مهم
چيزهايي
هستند
كه نه
تهيه شان آسان
است و نه از
دست دادنشان.
و به ياد دارم
كه در همان
ايام بود كه
يك كتاب
كوچك به نام " تو هماني
كه مي انديشي
" را به من
هديه داد. |
|
|
و به اين
ترتيب بود كه من با
دختري آشنا شدم كه تصور
وجودش نيز از
ذهنم پاك شده بود
.و آنچه
را كه تصور
ميكردم يافت
مي نشود
يافته بودم . نه
اينكه كاملا هم
عقيده و هم
نظر بوديم كه نميشود
و
نبايد هم كه
بشود . كه
زيبايي و
حركت زندگي
به
تفاوتهايي
است كه ما
انسانها با
هم داريم و
بايد كه
داشته باشيم .
اما
آنچنان نقاط
مشترك
نيرومندي
يافته بوديم
كه برخي تفاوت
نظرها ي جزئي
نميتوانستند
ما را از هم
دور سازند .
البته به ياد
دارم كه برخي اختلاف
عرف ها و عادت
ها گاه
مشكلات
بامزه اي را
نيز برايمان
پيش مي آورد
كه بعدها
بسيار با هم
بدانها
ميخنديديم .
از جمله
من بر اين عقيده
بودم
كه تقديم
كردن يك شاخه
گل تنها و بدون
پيچيده شدن و
تزيين داراي
مفهومي از
عشق ميباشد و
به همين دليل اولين
بار كه يك
شاخه گل
رز تنها به
نشانه احساس
عشقم به او
داده بودم ،
او در نقطه
مقابل من آن را
به
نشانه قصد
من به نوعي
خداحافظي
محترمانه
گذاشته بود . و يا وقتي كه
براي آشنايي
خانوادها به
اتفاق
خانواده ام
به
منزلشان
رفته بوديم وقتي
شيريني
را كه به رسم
رايج برده
بودم باز
نكرده و به
خود ما تعارف
نكرده بودند ما آن
را به حساب پاسخ
منفي
گذاشتيم حال
آنكه بعد ها
كه روزي آن را
مطرح كردم
معلوم شد كه
اشتباه و
تقصير
از خود من
بوده است چرا
كه
افسانه ميگفت كيكي كه
آوردي آنقدر
كوچك بود كه
نميتوانستيم
آن را بياوريم
چون به همه
نميرسيد . و
نكته بامزه
اين بود كه من
اساسا كيك
نخريده بودم بلكه
چون خودم
رولت دوست
داشتم
،رولت
خريده بودم !
ميبينيد كه
گاه قضايا به
هيچ روي آن نيست
كه ما تصور
ميكنيم ! ( از آن
به بعد
هر وقت چيزي
را براي كسي
هديه
ميبردم حتما در
قسمت بسته بندي
دقت ميكردم
كه اشتباهي
صورت نگيرد شما هم
حتما اين كار
را بكنيد )در
هر حال
مدتي بعد با او
ازدواج كردم .
پرستار
مهرباني كه
زندگي ام را
معني بخشيد . بر خلاف
افسانه كه
مايل نبود در آن
شرايط حتي
هزينه جشني
ساده را هم بر
زندگي آينده
مان تحميل
كند . من به اين
كار اصرار
كردم و قرار شد
جشن ساده اي
در منزل
پدري افسانه
بر گذار شود
.چند روز قبل
از آن در مورد
هدايايي كه
مرسوم است در
هنگام عقد رد
و بدل شود
صحبت كرديم .
من پيشنهاد
كردم كه با
توجه به وضع
مالي فعلي من
، براي مراسم
عقد يك
سرويس جواهر
بدلي
خريداري كنم .
اما افسانه
اين كار را به
هدر دادن پول
ميدانست . فرداي
آن روز با هم
به بازار
رفتيم و او
طلاهايش را
فروخت و با
پول آن من !
يك سرويس
طلا براي او
خريدم
آينه اي را
هم كه براي
سفره عقد در
نظر گرفت به
گونه اي بود
كه پس از
استفاده در
سفره عقد ،
قابليت نصب
بر ديوار و
استفاده دائمي
در زندگي را
داشت . روز
عروسي هم
براي جلو گيري
از هزينه
آرايشگاه و نيز
آرايش هاي
مبتذل رايج ،
به عنوان
اينكه به
عروسي دوستش
دعوت دارد
به آرايشگاه
كنار خانه
شان رفته بود
و با هزينه بسيار
اندك آرايش
مختصري كرده
بود . و سپس در
منزل لباس
عروسي را كه
خودش به كمك
مادر و خواهرش
دوخته بود
پوشيده بود .
خانه افسانه
يك خانه دو
طبقه بود كه
در طبقه
بالا خودشان
و در طبقه
پايين
خانواده
عموي او
زندگي ميكردند
. در حاليكه
تنها قرار
بود يك مراسم
عقد بسيار
ساده و با
حضور بستگان
و دوستان
درجه يك بر
گزار شود و
صحبتي از
شام نيز
در ميان
نبود .
خانواده
افسانه كه
خانواده اي بسيار
مهربان و
خونگرم نيز
بودند ، ترتيب
يك شام ساده و
كامل را كه به
طرز بسيار
زيبايي هم
تزئين شده
بود در طبقه
پايين يعني
منزل عمويش
داده بودند .
بنابراين در
آن روز من
تنها با يك
دسته گل
عروس به
عنوان داماد
وارد آن خانه
شدم . خانه اي
كه دو سال از
بهترين و
راحت ترين
سالهاي
زندگي مان در
زير سايه
مادر بسيار
مهربان
و نازنين
افسانه سپري
شد . در طي اين
مدت
توانستيم به
كمك دارايي
هاي
مشتركمان و
وام بانكي ،
خانه خودمان
را نيز
خريداري و
به آن نقل
مكان كنيم .
خانه اي كه كم
كم به كمك
برنامه ريزي
هاي دقيق و حساب
شده افسانه
، از محل در
آمد هر دوي
ما تكميل و
تكميلتر
ميشد . او
همانگونه كه
خودش نيز در
پارك و در
همان هنگام
كه با آن سكه
ها ي پول خرد
چاي سفارش
داده بوديم
، گفته بود ،
براستي كه
زن زندگي
بود . هيچگاه
به دنبال
خريدهاي
شخصي و آنچه
كه برخي از
زنان در پي
آن هستند ،
نبود . بلكه
تلاش ميكرد
تا آنچه را كه
براي زندگي
در چهارچوبي
كه در آن قرار
داشتيم ،
مفيد يا
ضروري
ميدانست تهيه
كند . افسوس كه
عمر او چون گل
كوتاه بود. رفت
و انگيزه ها
و علايق مرا
نيز براي
ادامه راهش
با خود برد .
اما خاطره تك
تك لحظات با او
و خانواده
خوبش ،
و نيز ياد
آن چشمان
زيبا و معصوم
همواره با
من خواهد بود
. به ياد
دارم كه يك
بار كه از
زيبايي چشمانش
سخني گفتم ،
به من گفت كه
آيا ميداني
كه همين
چشمان زيبا
اولين نقطه
اي از بدن
خواهند بود
كه پس از مرگ
از ميان
ميرود . از او
خواستم كه
ديگر اين سخن
را بر زيان نراند
. و هرگز تصور
نميكردم كه
روزي ،
آنهم بسيار
زود ، شاهد
بسته شدن
هميشگي آن
چشمان زيبا و در
آغوشم خواهم
بود در
حاليكه هيچ
كاري از دستم
برايش ساخته
نباشد جز
آنكه به
سفارش
پزشكان
اجازه دهم تا حداقل
آرام خاموش
شود . در هر
حال گاهي كه
مشاهده
ميكنم برخي
از مردم در
هنگام
ازدواج و يا
پس از آن ،
چگونه خود را
در
زنجيرهايي
خود ساخته
اسير ميكنند
. دلم
ميخواهد كه
گوشه هايي از
خصوصيات افسانه
اي به
نام افسانه
را هم
برايشان باز
گو كنم . و شايد
اين يادداشت
آغازي بر آن
باشد . در
اولين سالگرد
از دست دادنش . مظفر شريعتي
به
مناسبت سوم
بهمن 85
اولين
سالگرد
پرواز ابدي
اش |
من با
دختري آشنا
شدم كه
تصور وجودش
نيز از ذهنم
پاك شده بود
.و آنچه
را كه تصور ميكردم
يافت مي نشود يافته
بودم. با هم
به بازار
رفتيم و او
طلاهايش را
فروخت و با
پول آن من !
يك سرويس
طلا براي او
خريدم. |