من ديپلمم
را در سال 55
گرفتم و
تقريبا همان زمان
هم به قول
معروف
عاشق دختر
همسايه مان
شدم و چون آدم
باشهامتي ! هم
بودم فورا و
دست به نقد و
تقريبا
بلافاصله پس
از رسيدن به
سن 18
سالگي !
از او
درخواست ازدواج
كرد و او هم
چون بر خلاف
من آدم عاقلي
بود فورا آن
را رد كرد . اما
راستش مهرش
هم بد جوري
به دلم نشست .
او براي ادامه
تحصيل به خارج
از كشور سفر
كرد و من با
وجود داشتن
پذيرش تحصيلي
از آمريكا به
دليل حماقت و
بي عقلي يعني
همانچيزهايي
كه احتمالا
او
درهمان نگاه
اول در من
متوجه آنها
شده بود ماندم
. انقلاب
شد و مدتي بعد او هم
به ايران
بازگشت و
سالها گذشت . من در
شركتي كار
ميكردم
و در شرايط
مناسبي براي
ازدواج قرار
داشتم
و دختران
مناسبي نيز در
محل كار خود
ميشناختم و با توجه
به موقعيتي كه
داشتم و
شناختي كه معمولا
همكاران از هم
دارند امكان
پاسخ منفي
براي هر گونه
درخواستم
تقريبا
بسيار
اندك بود اما دل
و عقل دو چيز
متفاوت را از
من ميخواستند
و من هم باز
گزينه دل را
انتخاب كردم اما به اتكا
به آن گفته
معروف كه زنان
مانند سايه
هستند ، هرچه
به طرفشان
بدوي از تو
دور ميشوند و
چون از آنها
دور شوي به تو
نزديك ! به
نحوي خبر اين
ازدواج
احتمالي را
به گوش آن
دختر رساندم
و او نيز
بلافاصله
تمايل خودش را
به ازدواج با
من اعلام كرد
و من هم به قول
معروف كور از
خدا چه ميخواهد
به سويش دويدم
و تقريبا بلافاصله
و تقريبا رسما
نامزد شديم .
اما نميدانم
چه شد و هرگز
نيز نفهميدم
كه چرا ناگهان
تغيير عقيده
داد . ( احتمالا
ضربه اي كه به
مغزش وارد شده
بود و عقلش را
دچار اشكال
كرده بود خوب شده
بود ! )
اما هر چه كه
بود از بخت بد
، درست در شب
كنكور سراسري
من ازدواج
كرد و چند روز
بعد با همسرش
براي زندگي به
خارج از كشور
رفت . كنكوري
كه به خواست و
پافشاري خود او پس از
سالها كه به
دليل تعطيلي
دانشگاهها پس
از انقلاب و حوادث
زندگي از آن
دور افتاده
بودم ، به
سراغش رفته
بودم آنهم در
شرايطي كه با
استعفا از كار
و
اعلام
اينكه به يك
مسافرت اداري
رفته ام در
خانه گوشه
نشين شده و
روزي 14 ساعت
درس ميخواندم
. ساعتي داشتم
كه در زمانيكه
درس
نميخواندم
باتري آن را
خارج ميكردم
تا از كار
بيفتد . اين
ساعت ميبايست
14 ساعت درس
خواندن مرا
نشان ميداد تا
آن روز را
پايان يافته
تلقي ميكردم .
در هر حال با
وجوديكه
آمادگي خوبي
كه براي
قبول شدن در
كنكورآن سال
را داشتم اين
حادثه باعث شد
پس از توزيع
سوالات، از
جلسه آزمون
بدون آنكه
توان خواندن و
پاسخ دادن حتي
يك تست را
داشته باشم
خارج شدم . اما
آمادگي خوبي
كه براي آن
كنكور داشتم
سبب شد كه پس
از گذشت مدتي
در آزمونهاي
ديگري و در
سه رشته
متفاوت و در
سه دانشگاه
متفاوت و در يك
زمان پذيرفته
شوم .و تا مدتي
براي مشغول نگاه
داشتم ذهنم هر
سه را همزمان
ادامه
ميدادم . در
هر حال اين
حوادث باعث شد
تا سالهاي
بسيار ديگري نيز
تقويم زندگي
ام ورق بخورد
بدون آنكه هوس
ازدواج و
آشنايي با
هيچ دختري به
سرم بزند . ( البته
مورد ديگري هم
پيش آمد كه به
سرعت نيز پايان
يافت )
تا آنكه
با افسانه
آشنا شدم و به
همان نحوي كه توضيح
دادم
با او آشنا و
ضمن توضيح كامل
گذشته احساسي
و عاطفي خود
با او ازدواج
كردم .
استدلال من
براي اين نحو باز گو
كردن صادقانه
گذشته و
احساسات
خودم
اين بود كه اولا
همسر من بايد
آنها را
بداند
همانگونه كه
من نيز مايل
هستم گذشته
همسرم را
بدانم
و دوم آنكه آنچه در
گذشته من اتفاق
افتاده بود اگر
براي او نيز
اتفاق مي
افتاد ، براي
من
قابل درك و
بي اهميت بود .
اما اين را
نميدانستم كه
زن ها
از سياره
ديگري هستند (
ونوس ) و ما مردان
از سياره
ديگري ( مريخ ) و
نحوه استدلال
و احساسات ما
نيز به اندازه
فاصله اين دو
سياره
از هم دور !
آن دختر ،كه
ختري باشخصيت
و مثبت بود و من
همان زمان نيز
به خواستش احترام
گذاشتم و از
مسير زندگي اش
دور شدم – گرچه
بسيار رنجيدم
و صدمه ديدم - .
در بالاترين نقطه
داشته هاي من
در زندگي ( در
سطح خودم ) مرا
به امري تشويق
اما در آن راه
و تحمل عواقب
آن تنهايم
گذاشت
. اما
من
همچنان
ادامه تحصيلم
را مديون
تاثير مثبت او
بر زندگي ام
هستم . در
حاليكه
افسانه در اوج
نداشتنهايم
دست مرا گرفت
و پا به پايم
آمد و زندگي
مشتركمان را
ساخت . من
هيچگاه تهمت و
اتهامي را
متوجه آن دختر
كه زماني
دوستش داشتم
نساختم وبجز در
همان بحران
ازدواجش و از
دست رفتن تلاش
من براي
كنكور
هيچگاه برايش
آرزوي شكست و
ناكامي نكردم
. چرا كه اگر
چنين ميكردم خود
از جاده
انسانيتي كه
تمام تلاشم در
زندگي حركت
حداقل در
مسير
آن بوده به
دور ميساختم
.او به هر دليل
حق داشت كه
مرا به عنوان
شريك زندگي اش
انتخاب نكند و گله من
تنها در نحوه
انجام آن بود
و همانطور كه
در نامه اي براي
خودش نيز
نوشتم اگر
صادقانه
ميگفت من خود
دستش را در
دست همسر
آينده اش
ميگذاشتم چرا
كه عشق
يعني خواستن
شادي براي
معشوق
حتي به قيمت
رنج خود و نه
خواستن شادي و
هوس براي خود اگرچه
با رنج او . ( مجموعه
جنگ سخن )
اما درك و
پذيرش آنچه از
روي صداقت و براي
آنكه همه چيز
را به همسرم
گفته باشم به
او گفته بودم
براي
نازنينم افسانه
دشوار بود . و
البته
براي اين حالت او
دليلي نيز تا
حدي موجه و
ناشي از يك اشتباه
من
وجود داشت . در آن
ماجراي عشق
ناكام كه
توضيح دادم ،
حدود يك هفته
قبل از كنكور
من بود كه يكي از
دوستانم زنگ زد و
از كارت دعوت
عروسي آن دختر
خبر داد اما
با اظهار تعجب از
اينكه نام
داماد
شخص ديگري است . من فيلم
كوتاهي با
تكيه بر دو ترانه
خاطره انگيز
بردي از يادم دلكش و خزان عقيلي ساختم و تصورم
بر اين بود كه
آن فيلم تاثير
بسيار زيادي
بر او خواهد
گذاشت
و او را
مجددا
به سوي من
باز خواهد
گرداند
همانگونه كه صحنه پاياني
فيلمي از يك
مسافرت شمال تاثير
قاطعي در جذب
او به سوي من
داشت .
اما اين فيلم
را به او
ندادم
و تنها نامه
اي برايش
فرستادم چرا
كه در حاليكه
بسيار دوستش
داشتم
و مايل بودم
باز گردد اما اين
بار با سختي و
دردناكي بسيار، گوش به
نداي عقل و
منطق اندكي
كه برايم
مانده بود
دادم و
انديشيدم كه
او به هر دليل
موجه و يا غير
موجه كه اين تصميم
را گرفته
باشد
ديگر
نميتواند شريك
مناسب زندگي
من باشد . اگر
دليلش موجه
باشد ، تحريك
احساسات او براي
بازگشت ، كاري
درست نخواهد
بود و در دراز
مدت
نيزبه نفع
زندگي مان
نخواهد بود و اگر
ناموجه ، نشان از
خطاي من در
آنچه در او
ميپنداشتم .
اما
اين فيلم را كه بر
روي نوار وي
اچ اس و در ميان
فيلمهاي
ديگري كه از
خانواده و
مادرم
داشتم در
آرشيو فيلم من
قرار داشت افسانه
ديده بود و گرچه مدتي
بعد آن
را به
درخواست افسانه
از بين بردم اما تاثير
مخرب آن
هيچگاه از
ذهن نازنينم
افسانه پاك نشد
.
ما
مردان
بنا به دليل مريخي
بودنمان
رفتاري را
اتخاذ ميكنيم كه
گرچه براي
خودمان قابل
دفاع و توجيه
است اما براي
زنان كه از
اهالي سياره
ونوس هستند
قابل درك نميباشد
. راستش
براي من
بازگشت به عقب
ممكن نيست و دوران
زندگي مشتركم
آنقدر كوتاه
بود كه تا
آمدم
ياد بگيرم كه
ونوسي ها چگونه
مي انديشند ، نازنينم
را از دست
دادم اما شما
حتما كتاب مردان
مريخي و زنان
ونوسي را
بخوانيد و از
اهالي هر كدام
از اين سيارات
كه هستيد بدانيد
كه طرف مقابل
شما خصوصياتي
دارد كه با
شما كاملا
متفاوت است . شناخت
به موقع اين
تفاوتها و
خصوصيات ميتواند
لحظات شاد
زندگي شما را افزايش و نقاط
كدورت را
بسيار كاهش
دهد . به ياد
دارم كه كتاب مردان
مريخي و زنان
ونوسي را هم
افسانه
خريد و شبي
كه آن را
ميخوانديم از شاد
ترين شبهاي
زندگي امان بود چرا كه هر يك
بخشي از آن را
كه مربوط به
طرف مقابل بود
با صداي بلند ميخواند و هر دو
در حاليكه
مطالب آن را تاييد
ميكرديم با صداي
بلند تر ميخنديديم و
و از اينكه خصوصيات
مريخي بودن و
ونوسي بودن
خود را از
ديدگاه ديگري كشف
كرده بوديم هر دو بي
اندازه
خوشحال
بوديم .
آنچه كه در
اينجا
نوشتم تنها
براي آن است
كه تجربه خود
را در اين
مورد خاص به شما
منتقل سازم
شايد مفيد
واقع گردد . و
آن اينكه هميشه و
در هر شرايطي
ميتوان بهتر بود و
بهتر عمل
كرد
همچنانكه در مورد
آنچه همه ما
در گذشته خود
انجام داده
ايم اگر نيك
بنگريم
ميتوانستيم
كه بهتر عمل
كنيم و بهتر
نتيجه بگيريم
. مشروط بر
آنكه انسان
همواره تلاش
كند تا با
استفاده از
تجارب مفيد ديگران و
نسلهاي قبل و مطالعه
و تفكر با ديد
بازتري به
مسائل نگاه
كند و از همه
مهمتر آنكه
انسان بايد
بخواهد كه در
مسير ترقي و
پيشرفت ذهني و
رفتاري نيز
قرار بگيرد و
شرايط آن را
نيز مهيا كند . اي
كاش درس هايي
كه انسان در
زندگي
نياز مي
داشت
را از ابتدا
در او
ميكاشتند اما
افسوس كه
انسانها
مجبور هستند
تا با تجربه و
آزمون و خطا
آنها را
بياموزند .و
البته از
مكافات
اشتباه نيز
مصون نيستند !