|
گزيده هاي
تصويري (
سينمايي و
خبري) |
||||||
دست
شكسته
دوست عزيزم :
من
نميدانم
شكستن دست
چگونه دردي
دارد ، چرا كه
تابه حال آن
را تجربه
نكرده ام . اما
ميدانم كه اين
روزها چقدر
كلافه اي . ميدانم
كه هر لحظه و
براي هر كاري با تمام
وجود فقدان دست
ديگرت را حس ميكني
. دستي كه شايد
تا زمانيكه
سالم در كنار
ت بود
هيچگاه ارزش
وجودي اش را
تا اين
اندازه احساس
نكرده بودي . كه اين
نيز خصوصيتي
عمومي در
ميان
ما آدمها ست. آري من
درد ي را كه تو
در زمان شكستن
دستت كشيدي
درك نميكنم .
اما تنهايي و
دردي را كه
اكنون به
خاطر
اين دوري كوتاه
مدت از دست
ديگرت
تحمل ميكني
را بخوبي درك
ميكنم . چرا كه
من هم دست بزرگي
را از دست
داده ام
. اما براي
هميشه .
دستي
كه بلند شدن
بسياري از وزنه
هاي زندگي ام
به خاطر كمك
او بود .
در نوشته ها و
گفتار
من ميخواندي
و ميشنيدي كه ادعا ميكردم
آنگاه كه
افسانه
را در كنارم
داشتم
به آسودگي و حتي
فارغ از يادش
به ديگر
كارهايم
ميپرداختم . اما از زماني
كه او را از
دست داده ام
لحظه اي نيست
كه يادش در
كنارم نباشد و
جاي خالي اش
را احساس نكنم
. و
اكنون
تو
آگاهي كه چه
ميگويم .
گرچه سالها
بر گذشت از هجر آن محبوب ناز
همچنان در ياد آن
افسانه نازم هنوز
اين دل
ريشم اثر
دارد
زآن
شب
آخر
هنوز بر كلام آخرش گريان و
سوزانم هنوز
چون در آغوشم
پر گشود او سوي آن راز
بزرگ
دردمند آن آغوش
سرد و چشم بازش
من هنوز
زانكه
گل
ساختند خاك مرا از آب عشق
نقش
اوماندست بر ذهن و
بر جانم هنوز
اي كه قدر دست
ديگر
را
كنون
آگه
تويي
شانه
خالي
از
وجود
دست
آن
يارم
هنوز
بي
اثر
باشد
اي مظفر اين همه داد و
سخن
اهل
دل را سوز
تنهايست
اندراين عالم هنوز
( بر وزن شعر
معروف حافظ )
مظفر
دي ماه 86