سعدي
قرن هفتم
صاحب دو اثر
جاودان
بوستان و
گلستان
از
رودكي تا
حافظ
كاري
تحقيقي
به صورت كتاب
گويا
بخش
اول Download
بخش
دوم
حافظ Download
گزيده اي
از اشعار مولوي
،سعدي و حافظ
به همراه
موسيقي
Download
سعدي استاد
مسلم غزل
فارسي است . كه
حتي حافظ نيز
قادر به
مقابله با آن
نبود و
برخي
اشعار
زيباي
حافظ بر وزن
غزليات
سعدي بنا شده
اند .
اغلب ضرب المثلهايي
كه ما در
زندگي روزانه
بكار ميبريم از
سعدي است و اشعار
و گفته هاي سعدي برخلاف
حافظ
كاملا صريح و
غير قابل
تفسير ميباشند
. زيرا محتواي
اشعار
و سخنان او چندان بر خلاف
باورها و عرف
رايج زمانش
نبود
حال آنكه
محتواي اشعار
حافظ چنين
نبودند
و حتي مردم
بارها اشعار
حافظ
را از ترس
حكومت از خانه
هاي خود بيرون
ريخته بودند .
در هر
حال اغلب افكار و
انديشه هاي
اجتماعي سعدي در حد
مترقي ترين
انديشه هاي امروز
جهان ميباشد .
اگرچه برخي
نيز ممكن است هيچ تناسبي
با افكار و
شرايط امروز
ما نداشته
باشند . اما
تعداد آنها
آنقدر زياد
نيست .
ضمن آنكه نبايد
با افكار
امروز خود كه حاصل آگاهي
بر تجارب فكري و
اجتماعي همه
جهان و
به مدد فناوري
ارتباطات
ميباشد
به قضاوت در
مورد برخي
باورهاي سعدي
بپردازيم .
كه تو ضيح
داده خواهد شد
.
سعدي
صاحب زيبا
ترين غزليات
عاشقانه است و
شايد
تنها شاعري
باشد كه
بيشترين واژه "
دوست " را در
سروده هاي خود
استفاده كرده است
.
بسياري از
سروده هاي او توسط
حافظ
نيز مورد
استفاده قرار
گرفته اند . در كتاب
گلستان كه به
نصر بسيار زيباي ساده و
مختصر
اما
بسيار نيز
فني و غير
ممكن براي
تقليد (
سهل و ممتنع ) نوشته
شده است (
نصري كه در ابتدا
انسان تصور
ميكند كه
نوشتن بدان
گونه بسيار
آسان است اما
وقتي
ميخواهيد چون آن
نصر بنويسيد
متوجه ميشويد
كه قادر به آن
نيستيد
) . او به
زبان قصه و
داستان
اندرزهاي
بسيار زيبا و
عميقي را به
خواننده منتقل
ميكند و گاه تنها در
چند خط كوتاه مترقي
ترين افكا ر
امروزي را به
خواننده
منتقل ميسازد
.
البته
او نيز چون
همه شاعران و
سخنوران
ديگر
بر اساس
باورهاي خود
سخن گفته است .
باورهايي كه
گاه به صورت
بسيار شگرفي مطابق
انديشه هاي
بسيار
مدرن امروزي
است . و گاه نيز
در معدود مواردي با
باورهاي
امروزي برخي
از ما
منطبق
نيستند
. به عنوان
مثال
برخي نظرات
او در مورد زن (
زن خوب
فرمانبر
پارسا
كند مرد
درويش را پادشا /
زن خوشمنش
دلنشين تر كه خوب / سفر
عيد باشد برآن
كدخداي
كه بانوي
زشتش بود در
سراي / ز
بيگانگان چشم
زن كور باد چو
بيرون شد از
خانه در گور
باد و ... ) و
يا اين
حكايت
گلستان
كه هرگز
از دور زمان
ننالیده بودم
و روی از گردش
آسمان درهم
نکشیده مگر
وقتی که پایم
برهنه مانده
بود و استطاعت
پای پوشی
نداشتم به
جامع کوفه در
آمدم دلتنگ. یکی
را دیدم که پای
نداشت سپاس
نعمت حق به جای
آوردم و بر بی
کفشی صبر
کردم
با افكار شخص
خود من مطابقت
ندارد
زيرا
من همانطور
كه در صفحه و
صفحات و يژه
همسر نازنين از
دست رفته ام
بارها نوشته
ام
براي
مادر و همسر
م
احترامي
شگرف قائل
هستم
و زن
را
نيمه تكميل
كننده مرد
ميدانم
برابر در
حقوق انساني اما
متفاوت
در خصوصيات
روحي و جسمي
كه آن هم
لازمه وجود و تكامل
انسان است و در
مورد مثالي
نيز كه سعدي
آورده است بر
خلاف باور
رايج در جامعه
و ضمن
آنكه خود نيز حادثه
مشابهي را
تجربه كرده ام
و احساس سعدي
را كاملا درك
ميكنم
اما
همانطور كه
در مجموعه هاي
در فراق يار
نيز گفته ام ريشه
هايي از خود
خواهي را در
اينگونه شكر
گزاريها
نيز
ميبينم و شخصا
در اينگونه
موارد ترجيح
ميدهم تا آرزو
و حتي
شكايت
كنم كه اي
كاش او
هم پا ميداشت و هم در
پايش كفشي
راحت و زيبا .
در هر صورت به
دور از همه اين
مسايل ، در
سخنان سعدي به
اندازه اي
زيبايي و عظمت
وجود دارد كه
به راحتي
ميتوان از
اينگونه موارد
در
گذشت . ضمن
آنكه بياد
داشته باشيم
كه به
احتمال بسيار
اگر سعدي نيز
در شرايطي كه
ما قرار داريم
قرار ميگرفت و با
آنچه ما آشنا
شديم آشنا
ميشد ،
قطعا او نيز در انديشه
هاي خود تغيير
ايجاد ميكرد .
آيا دور
از انصاف نيست
كه با انديشه
هاي امروز خود
كه حاصل
آگاهي بر
تجارب
فكري و
اجتماعي همه
جهان و
به مدد فناوري
ارتباطات
ميباشد
، بر
انسانهاي
بزرگ
تاريخ
گذشته
خود
كه گاه تنها
يك خط از
سخنان و
انديشه هاي
آنها كافيست
تا آنها
را در
بالاترين
جايگاههاي
انساني قرار
دهد . به
خاطر برخي
باورهاي
مطابق عصر
خود ، بكلي خط بطلان بكشيم .
بني آدم
اعضاي
يكديگرند كه در
آفرينش زيك
گوهرند
چو عضوي بدرد
آورد روزگار دگر
عضوها را
نماند قرار
توكز محنت ديگران
بي غمي
نشايد كه
نامت نهند آدمي
درويشي
مجرد
به گوشه اي
نشسته بود .
پادشاهي بر او
بگذشت . درويش
از آنجا كه
فراغ ملك قناعت
است ، سر بر
نياورد و
التفات نكرد .
سلطان از انجا
كه سطوت سلطنت
است ،برنجيد و
گفت : اين طايفه
خرقه پوشان
امثال حيوانند و اهليت
و آدميت
ندارند . وزير
نزديكش آمد و
گفت : اي
جوانمرد ، سلطان
روي زمين بر تو
گذر كرد ، چرا
خدمتي نكردي و شرط
ادب بجاي
نياوردي ؟ گفت
: سلطان را بگوي
توقع خدمت از
كسي دار كه
توقع نعمت از
تو دارد
و ديگر بدان
كه
ملوك ، از بهر
پاس رعيت اند
، و نه رعيت از
بهر
طاعت ملوك
پادشه
پاسبان درويش
است
گرچه نعمت بر
فر دولت اوست
گوسپند
از براي
چوپان
نيست
بلكه چوپان
از براي خدمت
اوست
آيا اين دو
گفته سعدي
كافي نيست تا
او را در بلند
ترين جايگاه
انديشمندان امروزي جهان قرار
دهد و
آيا اين دو
گفته سعدي چكيده دو
مفهوم
دموكراسي و
حقوق بشر در
دنياي امروز
نيست ؟
و يا اين
اشعار
در مقدمه
بوستان كه:
از رودكي
تا حافظ و
جنگ
شعر 2 گزيده
اي از اشعار
هفت نابغه بزرگ
ادبيات
فارسي
مرا
نيز بشنويد .
هر شب
انديشه ديگر
كنم و راي دگر كه من
از دست تو
فردا بروم جاي
دگر
بامدادان
كه برون مينهم
از منزل پاي حسن
عهدم نگذارد
كه نهم پاي
دگر
هر
كسي را سر
چيزي و تمناي
كسي است
ما به غير از
تو نداريم
تمناي دگر
زانكه
ه گز به صفاي
تو در آينه
وهم
متصور نشود صورت و
بالاي دگر
وامقي بود كه
ديوانه
عذرايي بود منم
امروز و تويي
وامق و عذراي
دگر
وقت
آن است كه
صحرا گل و
سنبل گيرد خلق بيرون
شده، هر قوم ،
به صحراي دگر
بامدادان
به تماشاي سحر
بيرون آي تا فراغ
از تو نماند
به تماشاي دگر
هر
صباحي غم از
دور زمان پيش
آيد
گويم اين نيز
نهم بر سر
غمهاي دگر
باز
گويم نه
كه دوران
حيات اين همه نيست ،
سعدي ! امروز
تحمل كن و فرداي
دگر
هر
كه
سوداي تو
دارد، چه غم ز
سود و زيانش نگران
تو چه انديشه
و بيم از
دگرانش
آن پي
مهر تو گيرد ،
كه نگيرد پي
خويش
وان سر وصل
تو دارد ، كه
ندارد غم جانش
هر كه
از يار تحمل
نكند ، يار
مگويش
وانكه در عشق
ملامت نكشد ،
مرد مخوانش
چون
دل از دست بدر
شد مَثلِ كرّه
توسن
نتوان باز
گرفتن، به همه
شهر عنانش
به
جفايي و قفايي
نرود عاشق
صادق مژه
بر هم نزند ،
گر بزند تير و
سنانش
.
.
بخت
آيينه ندارم
كه درو
مينگري
خاك بازار
نيرزم كه برو
ميگذري
من
چنان عاشق رويت كه
زخود بيخبرم تو
چنان فتنه
خويشي كه زما بيخبري
.
.
بسيار
سفر بايد تا
پخته شود
خامي صوفي
نشود صافي ،
تا در نكشد
جامي
گر
پير مناجات
است ور رند
خراباتي هر
يك قلمي رفته
است بر وي به
سرانجامي
.
.
مشتاق
تو ام با
همهجوري و
جفايي محبوب
مني با همه
جرمي و خطايي
من
خود به چه
ارزم كه تمناي
تو ورزم در
حضرت سلطان كه
برد نام گدايي
.
.
به
جهان خرم از
آنم كه جهان
خرم از اوست
عاشقم بر همه
عالم كه همه
عالم از اوست
به
غنيمت شمر اي
دوست دم عيسي
صبح
تا دل مرده
مگر زنده كني،
كاين دم از
اوست
.
.
خوشتر
از دوران عشق
ايام نيست بامداد
عاشقان را شام
نيست
مطربان
رفتند و صوفي
در سماع
عشق را آغاز
هست ، انجام
نيست
.
.
هر كه
دلارام ديد ،
از دلش آرام
رفت
چشم ندارد
خلاص
هر كه در اين
دام رفت
ياد
تو ميرفتو ما
عاشق و بيدل
بُِديم
پرده
برانداختي ،
كار به اتما
رفت
.
.
تن
آدمي شريف است
به جان
آدمييت نه
همين لباس
زيباست نشان
آدميت
اگر
آدمي به عقل
است و دهان و
گوش و
بيني چه
ميان نقش
ديوار و ميان
آدمييت ؟
خور و
خواب و خشم و
شهوت شغب است
و جهل و ضلمت حيوان خبر
ندارد
زجهان
آدمييت
به
حقيقت آدمي
باش و گرنه
مرغ باشد كه
همي سخن بگويد
، به زبان
آدمييت
مگر
آدمي نبودي كه
اسير ديو
ماندي ؟ كه
فرشته ره
ندارد به مكان
آدمييت
اگر
اين درنده
خويي ز طبيعتت
بميرد
همه عمر زنده
باشي به روان
آدميت
رسد
آدمي به جايي
كه بجز خدا
نبيند
بنگر كه تا
چه حد است
مكان آدميت
طيران
مرغ ديدي تو
زپاي بند
شهوت بدر
آي تا
ببيني طيران
آدميت
نه
بيان فضل كردم
كه نصيحت تو
گفتم هم
از آدمي شنيدم
بيان آدميت
شب
عاشقان بيدل
چه شبي دراز
باشد تو
بيا كز اول شب در صبح
باز باشد
عجب
است اگر توانم
كه سفر كنم
زدستت
به
كجا رود كبوتر
كه اسير باز
باشد .
.
.
يار
با ما بيوفايي
ميكند
بي گناه از
ما جدايي
ميكند
شمع
جانم را بكشت
آن بي وفا
جاي ديگر
روشنايي
ميكند
.
.
بسيار
سالها به سر
خاك ما رود
كاين چشمه
آيد و باد صبا
رود
اين
پنج روز مهلت
آدمي
بر خاك ديگران
به تكبر چرا
رود ؟
اي
دوست بر جنازه
دشمن چو
بگذري شادي
مكن كه
با تو همين
ماجرا رود .
.
.
اي
كاروان آهسته
ران آرام جانم
ميرود وآن
دل كه با خود
داشتم با
دلستانم
ميرود
من
مانده ام
مهجور از او ،
بيچاره
رنجور ازو كويي
كه نيشي دور
از او بر
استخوانم
ميرود
گفتم
به نيرنگ و
فسون، پنهان
كنم ريش درون پنهان
نميماند كه
خون بر آستانم
ميرود .
محمل
بدار اي
ساروان
تندي مكن با
كاروان كز عشق
آن سرو روان گويي روانم
ميرود
او
ميرود دامن
كشان ، من زهر
تنهايي چشان ديگر
مپرس از من
نشان
كز دل نشانم
ميرود
بگذشت
يار سركشم،
بگذاشت عيش
ناخوشم چون مجمري
پر آتشم كز سر
دخانم ميرود
با
آنهمه بيداد
او ،وين عهد
بي بنياد او در
سينه دارم ياد
او، يا بر
زبانم ميرود
باز
آي و بر چشمم
نشين ، اي
دلستان
نازنين كاشوب
و فرياد از
زمين بر
آسمانم ميرود
شب تا
صحر مي نغنوم
،واندرز كس مي
نشنوم وين ره
نه قاصد ميروم
، كز كف عنانم
مي رود
گفتم
بگريم تا اِ
بل چون خر فرو
ماند به گل وين
نيز نتوانم،
كه دل با
كاروانم ميرود
صبر
از وصال يار
من ، برگشتن
از دلدار من گرچه
نباشد كار من
، هم كار از
آنم ميرود
در
رفتن جان از
بدن ، گويند هر
نوعي سخن من خود
به چشم خويشتن
، ديدم كه
جانم ميرود
سعدي
فغان از دست
ما
لايق نبود،
اي بيوفا طاقت
نمي آرم جفا ،
كار از فغانم
ميرود
|
درباره
من / تماس با
من نوشته
ها ي
من كارهاي
صوتي
كارهاي تصويري عكس ها توليدات
پشتيباني Youtub |
|||||
|
صفحه
ويژه افسانه |
|||||
|
بايگاني
(آرشيو ) |
|||||