|
|
|
صفحه
شخصي مظفر
شريعتي پايگاهي
علمي ،
فرهنگي و
ادبي تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم افسانه |
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
شعر
هفته
دلم
ميخواست دنيا
رنگ ديگر بود
خدا،
با بنده هايش
مهربان تر بود
از
اين بيچاره
مردم ياد
ميفرمود
دلم
ميخواست
زنجير گران ،
از بارگاه
خويش مي آويخت
كه
مظلومان، خدا
را پاي آن
زنجير
ز
درد خويشتن
آگاه ميكردند
.
چه
شيرين است
وقتي بيگناهي
داد خود را از
خداي خويش
ميگيرد .
چه
شيرين است،
اما من
دلم
ميخواست، اهل
زور و زر،
ناگاه
زه
هر سو مردم
نميبستند و
زنجير خدا را
بر نميچيدند
دلم
ميخواست
دنيا خانه مهر
و محبت بود
دلم
ميخواست
مردم در همه
احوال با هم
آشتي بودند
طمع
در مال
يكديگر
نميكردند
كمر
بر قتل يكديگر
نميبستند
مراد
خويش در
نامرادي هاي
يكديگر
نميجستند
از
اين خون زيختن
ها، فتنه ها ،
پرهيز
ميكردند
چو
كفتاران خون
آشام ، كمتر
چنگ و دندان
تيز ميكردند
چه
شيرين است
وقتي سينه ها
از مهر آكنده
است
چه
شيرين است
وقتي آفتاب
دوستي ، در
آسمان دهر
تابنده است .
چه
شيرين است
وقتي زندگي
خالي ز نيرنگ
است
دلم
ميخواست دست
مرگ را ، از
دام اميد ما ،
كوتاه
ميكردند
در
اين دنياي بي
آغاز و بي
پايان
در
اين صحرا، كه
جز گرد غبار
از ما نمي
ماند
خدا،
زين تلخ كامي
هاي بي هنگام
بس ميكرد
نميگويم
پرستوي زمان
را در قفس
ميكريد
نميگويم
به هركس بخت و
عمر جاودان
ميداد
نميگويم
به هر كس عيش و
نوش رايگان
ميداد
همين
ده روز هستي
را امان ميداد
دلش
را ناله تلخ
سيه روزان
تكان ميداد
دلم
ميخواست
عشقم را
نميكشتند
صفاي
آرزويم را كه
چون خورشيد
تابان بود ،
ميديدند
چنين
از شاخسار
هستيم آسان
نميچيدند
گل
عشقي چنان
شاداب را پر
پر نميكردند
به
باد نامرادي
ها نميداند
به
صد ياري
نميخواندند
به
صد خواري نمي
راندند
چنين
تنها ، به
صحراهاي بي
پايان اندوهم
نمي بردند
دلم
ميخواست ،
يكبار دگر او
را در كنار
خويش ميديدم
بياد
اولين ديدار
در چشم سياهش
خيره ميماندم
دلم
يكبار ديگر،
همچو ديدار
نخستين ، پيش
پايش دست و پا
ميزد
شراب
اولين لبخند
در جام
وجودم، هاي و
هو ميكرد
غم
گرمش نهانگاه
دلم را جستجو
ميكرد
دلم
ميخواست ، دست
عشق ، چون روز
نخستين، هستي
ام را زيرو رو
ميكرد
دلم
ميخواست سقف
معبد هستي فرو
ميريخت
پليدي
ها و زشتي ها
به زير خاك مي
ماند
بهاري
جاودان آغوش
وا ميكرد
جهان
در موجي از
زيبايي و خوبي
شنا ميكرد
بهشت
عشق ميخنديد
به
روي آسمان بي
آرام
پرستوهاي
مهر و دوستي
پرواز
ميكردند
به
روي بام ها ،
ناقوس آزادي
صدا ميكرد
مگو
اين آرزو خام
است
مگو
روح بشر
همواره
سرگردان و نا
كام است
اگر
اين كهكشان از
هم نميپاشد
وگر
اين آسمان در
هم نميريزد
بيا
تا ما ، فلك را
سقف بشكافيم و
طرحي نو در اندازيم
به
شادي ، گل
برافشانيم و
مي در ساغر
اندازيم
قسمتي از
شعر همراه
حافظ از
فريدون مشيري