|
|
|
صفحه
شخصي مظفر
شريعتي پايگاهي
علمي ،
فرهنگي و
ادبي تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم افسانه |
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
فريدون
مشيري
چرا
از مرگ
ميترسيد
چرا
زين خواب جان
آرام شيرين
روي گردانيد
چر
ا آغوش گرم
مرگ را افسانه
ميدانيد
مپنداريد
بوم نا اميدي
باز
ببام
خاطر من ميكند
پرواز
مپنداريدجام
جانم از اندوه
لبريز است
مگوييد
اين سخن تلخ و
غم انگيز است
مگر
مي اين چراغ
بزم جان مستي
نمي آرد ؟
مگر
افيون
افسونكار
نهال
بيخودي را در
زمين جان
نميكارد ؟
مگر
اين مي پرستي
ها و مستي ها
براي
يك نفس آسودگي
از رنج هستي
نيست ؟
مگر
دنبال آرامش
نميگرديد ؟
چرا
از مرگ
ميترسيد ؟
كجا
آرامشي از مرگ
خوشتر كس
تواند ديد ؟
مي
و اقيون قريبي
تيز بال و تند
پروازند
اگر
درمان
اندوهند
خماري
جانگزا دارند
نميبخشند
جان خسته را
آرامش جاويد
خوش
آن مستي كه
هشياري
نميبيند
چرا
از مرگ
ميترسيد
چرا
آغوش گرم مرگ
را افسانه
ميدانيد
بهشت
جاودان
آنجاست
جهان
آنجا و جان
آنجاست
گران
خواب ابد در
بستر گلبوي
مرگ مهربان
آنجاست
سكوت
جاوداني
پاسدار شهر
خاموشي است
همه
ذرات هستي
محو در روياي
بي رنگ
فراموشي است
نه
فريادي نه
آهنگي نه
آوايي
نه
ديروزي نه
امروزي نه
فردايي
جهان
آرام و جان
آرام
زمان
در خواب بي
فرجام
خوش
آن خوابي كه
بيداري نبيند
سر
از بالين
اندوه گران
خويش برداريد
در
اين دوران كه
از آزادگي نام
و نشاني نيست
در
اين دوران كه
هر جا هر كه را
زر در ترازو
زور در بازوست
جهان
را دست اين
نامردم صد رنگ
بسپاريد
كه
كام از يكدگر
گيرندو خون
يكدگر ريزند
در
اين غوغا فرو
مانند و
غوغاها
برانگيزند
سر
از لالين گران
خويش بر داريد
همه
برآستان مرگ
راحت سر فرو
آريد
چرا
آغوش گرم مرگ
را افسانه
ميدانيد
چرا
زين خواب جان
آرام شيرين
روي گردانيد
چرا
از مرگ
ميترسيد
بوي
باران بوي
سبزه بوي خاك
شاخه
هاي شسته
باران خورده
پاك
اسمان
آبي و ابر
سپيد
برگهاي
سبز بيد
عطر
نرگس رقص باد
نغمه
شوق پرستوهاي
شاد
خلوت
گرم كبوتر هاي
مست
نرم
نرمك ميرسد
اينك بهار
خوش
بحال روزگار
خوش
به حال چشمه
ها و دشت ها
خوش
به حال دانه ا
و سبزه ها خوش
به حال غنچه
هاي نيمه باز
خوش
به حال دختر
ميخك كه
ميخندد به ناز
خوش
به حال جام
لبريز از شراب
خوش
به حال آفتاب
اي
دل من گرچه در
اين روزگار
جامه
رنگين
نميپوشي به
كام
باده
رنگين
نميبيني به
جام
نقل
و سبزه در
ميان سفره
نيست
جامت
از آن مي كه
ميبايد تهي
است
اي
دريغ از تو
اگر چون گل
نرقصي با نسيم
اي
دريغ از من
اگر مستم
نسازد آفتاب
اي
دريغ از ما
اگر كامي
نگيريم از
بهار
گر
نكوبي شيشه غم
را به سنگ
هفت
رنگش ميشود
هفتاد رنگ
خوش
به حال غنچه
هاي نيمه باز