|
|
|
صفحه
شخصي مظفر
شريعتي پايگاهي
علمي ،
فرهنگي و
ادبي تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم افسانه |
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
فريدون
مشيري
بي
تو مهتاب شبي
باز از آن
كوچه گذشتم
همه
تن چشم شدم
خيره به دنبال
تو گشتم
شوق
ديدار تو
لبريز شد از
جام وجودم
شدم
آن عاشق
ديوانه كه
بودم
در
نهانخانه
جانم گل ياد
تو درخشيد
باغ
صدخاطره
خنديد
عطر
صد خاطره
پيچيد
يادم
آمد شبي با هم
از آن كوچه
گذشتيم
پر
گشوديم و در
آن خلوت
دلخواسته
گشتيم
ساعتي
بر لب آن جوي
نشستيم
تو
همه راز جهان
ريخته در چشم
سياهت
من
همه محو
تماشاي نگاهت
آسمان
صاف و شب آرام
بخت
خندان و زمان
رام
خوشه
ماه فرو ريخته
در آب
شاخه
ها دست بر
آورده به
مهتاب
شب
و صحزا و گل و
سنگ
همه
دل داده به
آواز شباهنگ
يادم
آمد تو به من
گفتي
از
اين عشق حذر
كن
لحظه
اي چند بر اين
آب نظر كن
آب
آيينه عشق
گذران است
تو
كه امروز
نگاهت به
نگاهي نگران
است
باش
فردا كه دلت
با دگران است
تا
فراموش كني
چندي از اين
شهر سفر كن
با
تو گفتم حذر
از عشق ندانم
سفر
از پيش تو
هرگز نتوانم
نتوانم
روز
اول كه دل من
به تمناي تو
پر زد
چون
كبوتر لب بام
تو نشستم
تو
به من سنگ زدي
من نه
رميدم نه
گسستم
با
ز گفتم كه تو
صيادي و من
آهوي دشتم
تا
بدام تو در
افتم همه جا
گشتم و گشتم
حذر
از عشق
ندانم
نتوانم
اشكي
از شاخه فرو
ريخت
مرغ
شب ناله تلخي
زد و بگريخت
اشك
در چشم تو
لرزيد
ماه
بر عشق تو
خنديد
يادم
آمد دگر از تو
جوابي نشنيدم
پاي
در دامن اندوه
كشيدم
نگسستم
نرميدم
رفت
در ظلمت غم آن
شب و شبهاي
دگر هم
نه
گرفتي دگر از
عاشق بيچاره
خبر هم
نه
كني ديگر از
آن كوچه گذر
هم
بي
تو اما به چه
حالي من از ان
كوچه گذشتم