|
|
|
صفحه
شخصي مظفر
شريعتي پايگاهي
علمي ،
فرهنگي و
ادبي تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم افسانه |
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
داستان
پادشاهي كه
نصرانيان را
ميكشت
پادشاهي
بود از
يهوديان كه
نصرانيان را
در راه خدا
ميكشت . كم كم
جمعيت
نصرانيان كم
ميشود و آنان
بناچار دين
خود را مخفي
ميكنند تا
كشته نشوند .
اين پادشاه
وزير مكاري
داشت . به
تدبير اين
وزير ، شاه او
را به اتهام
خيانت گوش و
دست ميبرد و
به زير دار ميفرستد
تا او را
بكشند اما شفاعت
كننده اي پيدا
ميشود ( با
نقشه قبلي ) و
لذا شاه او را
از شهر
ميراند . در
اثر اين حيله
وزير ادعا
ميكند كه او
هم نصراني
بوده و چون
شاه اين را
ميفهمد او را
به اين روز مي
اندازد .
نصرانيان به
او اطمينان
ميكنند وگروه
گروه پيرو او
ميشوند .
او وزيري
داشت گبر و
عشوه ده
كو بر آب از
مكر بر بستي
گره
.
گفت اي شه
گوش و دستم
ببر
بيني
ام بشكاف
اندر حكم مر
بعد از آن
در زير دار
آور مرا
تا
بخواهد يك
شفاعت گر مرا
آنگهم از
خود بران تا
شهر دور
تا
دراندازم در
ايشان شر و
شور
.
.
دل بدو
دادند
ترسايان تمام
خود چه
باشد قوت
تفليد عام
در درون
سينه مهرش
كاشتند
نايب
عيسي ش
ميپنداشتند
صد هزاران
دام و دانه ست
اي خدا
ما چو
مرغان حريص بي
نوا
دم بدم ما
بسته دام نويم
هر يكي گر باز
و سيمرغي شويم
مي رهاني
هر دمي ما را و
باز
سوي
دامي ميرويم
اي بينياز
ما در اين
انبار گندم
ميكنيم
گندم
جمع آمده گم
ميكنيم
مي
نينديشيم
آخر ما بهوش
كين خلل در
گندمست از
مكر موش
موش تا
انبار ما حفره
زدست
وز فنش
انبار ما
ويران شدست
اول اي
جان دفع شر
موش كن
وانگهان در
جمع گندم جوش
كن