|
|
|
صفحه
شخصي مظفر
شريعتي پايگاهي
علمي ،
فرهنگي و
ادبي تقديم به
روان پاك
همسر
نازنينم افسانه |
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
بخش ادبيات |
||||||||||||||||||||||||||
هزار سال
از زندگي تلخ
و بزرگوار
فردوسي ميگذرد
. در تاريخ
ناسپاس و سفله
پرور ما،
بيدادي كه بر او
رفته است ،
مانندي ندارد
.و در اين
جناعت قوادان
و دلقكان كه
ماييم با
هوسهاي ناچيز
و آرزوهاي
تباه ، كسي را
پرواي كار
نيست و جهان
شگفت شاهنامه
همچنان بر
ارباب فضل در
بسته و ناشناخته
مانده است
.اما در اين
دوران دراز ،
شاهنامه
زندگي صبور
خود را در
ميان مردم
عادي اين
سرزمين ادامه
داده است . ، و
هنوز هم صداي
گرمش گاه بگاه
اينجا و آنجا
در خانه اي و قهوه
خانه اي شنيده
ميشود . و در هر
حال اين زندگي
خواهد بود . و
اين صدا خاموش
نخواهد شد . و
هر زمان به
آوايي و نوايي
سازگار مردم
همان روزگار
فراگوش مي رسد
.
اثري چون
رستم و سهراب
، سياوش ،
رستم و اسفنديار،
ماندگار است .
نه از رو كه يك
بار جاودانه
ساخته و
پرداخته شد .
بنايي بلند ،
بيگزند از باد
و باران و
پيوسته همان
كه بود . در
اين آثار ،
سخن بر سر آن
جوهر هاست كه
هستي انسان را
ميسازند . بر
سر پيوند و
جدايي آدميان
است با يكديگر
و مهر و كين
آنان با
طبيعت، و بزرگي
در زندگي و
مرگ . آنگاه به
سبب كليت
جهاني و آشكار
كردن ژرفترين
دردهاي آدمي ،
تا به امروز همپاي
زمانه آمده
اند . و از آنجا
كه اين دردها تا
به امروز بوده
اند و در هر دوراني
بشر به نحوي
آنها را
دريافته است .
اين آثار
خصوصيت تغيير
پذيري و كمال
جويي خود را حفظ
كزده اند و در
هر دوره اي
آدميان خود را
در آنها
بازيافته اند
. شايد بتوان
گفت كه اين
آثار زندگي
وابسته اي
دارند . چون
آيينهاي بزرگ
و چند رويه با
قابليت
انعكاس
صورتهاي
گوناگون بسري
. و به سبب همين
تحول و ساخت و
پرداخت ،
پياپي از
تطاول ايام
جان بدر برده
اند . مانند
زمين ، در هر
دوره انسان
خاكي از بركت
آن به نحوي
برخوردار
بوده است . ....
در دوره
تركتازي
حاكمان
خونخوار مغول
كه مردم را
گروه گروه از
دم تيغ بيدريغ
مي گذراندند ،
بلايي موحش تر
از اين اميران
خونريز جبار نبود
و در آن
روزگار
بهترين تفسير
كوتاه و كلي
از اين افسانه
همان است كه
سعدي فرموده
است :
اينكه
در شهنامه
آورده
اند
رستم و رويينه
تن اسفنديار
تا
بدانند اين
خداوندان
ملك
كز بسي
خلق است دنيا
يادگار
باشد كه
بدانند كه
چراغ عمرشان
در گذرگاه باد
است . تا به
خاطر اين چند
روزه دنيا
غذاب آخرت را
به جان نخرند
و اينهمه بر
خلق ستم نكنند
.
امروز
نيز ، ما به
فراخور
زندگي
روزگارمان از
ازستم و
اسفنديار
چيزي ميفهميم
. درد مشتركمان
با آنان چيست
؟ آيا ميتوانيم
با كتايون و
پشوتن همدل و
همراز شويم و
بيزار از
گشتاسب ؟ آيا
سيمرغي روزي
به ياري ما
درماندگان
خواهد شتافت ؟
و آيا روزگار
بد پرداز هنوز
در كمين جان
نيكان است ؟
نه هرگز
مرد ششصد ساله
اي در جهان
بود و نه رويين
تني و نه
سيمرغي ، تا
كسي را ياري
كند . اما آرزوي
عمر دراز و
بيمرگي هميشه
بوده است و در
بيچارگي اميد
ياري از غيب
هرگز انسان را
رها نكرده است
.
نه عمر
رستم واقعي
است و نه
رويين تني
اسفنديار و نه
وجود سيمرغ ،
اما همه حقيقت
است و اين تبلور
اغراق آميز
آرمانهاي بشر
است در وجود
پهلواناني
خيابي . زندگي
رستم واقعي
نيست . تولد و
كودكي و پيري
و مرگ او همه فوق
بشري است و يا
شايد بتوان
گفت غير بشري .
ولي با اين
همه مردي
حقيقي تر از
رستم و زندگي
و مرگي بشري
تر از آن نيست .
او تجسم
روحيات و آرزوهاي
ملتي است . اين
پهلوان ،
تاريخ –
آنچنان كه رخ
داده است –
نيست ولي تاريخ
است آنچنان كه
آرزو ميشد . و
اين تاريخ براي
شناختن
انديشه هاي
ملتي كه
سالهاي سال چنين
جامه اي بر
تصورات خود
پوشاند ، بسي
گويا تر از
شرح جنگها و
كشتارهاست .
از اين نظر
گاه افسانه
رستم ، از
اسناد تاريخ ،
نه تنها حقيقي
تر بلكه حتي
واقعي تر است .
زيرا اين يكي
نشانه اي است
از تلاطم
امواج و آن
ديگري مظهري
از زندگي
پنهان اعماق .
اما با
اينهمه
افسانه رستم
تنها ساخته
آرزو نيست ،
واقعيت زندگي
در كار است .
اين نيرومند ترين
مردان هم در
جنگ با سهراب
طعم تلخ شكست
را ميچشد . و در
نبرد با
اسفنديار در
مي ماند . و سر انجام
مرگ ، كه چون
زندگي واقعي
است ، او را در كام
خود ميكشد .
حتي اسفنديار
بيمرگ نيز
شكار مرگ است .
واقعيت ريشه
اين يلان را
در دل خود دارد
.
پهلوانان
شاهنامه
مردان
آرزويند كه در
جهان واقعيت
بسر ميبرند .
چنان سربلند
كه دست نيافتني
مينمايند .
درختهايي
راست و سر به
آسمان ولي
ريشه در خاك
،و به سبب
همين ريشه ها
، دريافتني و
پذيرفتني . از
جنبه زميني ،
در زمين و بر
زمين بودن ،
چون مايند و
از جنبه
آسماني تجسم
آرزوهاي ما و
از هر دو جهت
تبلور زندگي .
واقعيت و گريز
از واقعيت
آدمي در كار آنهاست
و از ديدگاه
كمال حقيقتند
. اما چنين
حقيقتي
انعكاس ساده و
بيواسطه
واقعيت نيست .
از
مقدمه اي بر
رستم و
اسفنديار
نوشته شاهرخ
مسكوب 1342
مطالعه
اين كتاب زيبا
را به
علاقمندان
شاهنامه
سفارش ميكنم .