درباره من

 

تماس با من

صفحه شخصي مظفر شريعتي

پايگاهي علمي ، فرهنگي و ادبي

تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه

www.shariaty.com

 

همكاري با اين پايگاه

 

صندوق نيكوكاري

 

 

نوشته هاي من

 

ساخته ها

 

افسانه شريعتي

 

اعضاء

نجوم

ادبيات

تاريخ

فلسفه

پزشكي

روان شناسي

رايانه

گوناگون

سخنان كوتاه

داستانهاي كوتاه

كتابخانه

  عكس

موسيقي

فيلم

شادي

بازارچه

فيزيك 

شيمي

رياضي

آمار

زيست شناسي

جغرافي

الكترونيك

نانو تكنولوژي

 طبيعت

حيوانات

بخش  ادبيات

رودكي 

فردوسي 

خيام

سعدي 

حافظ  

مولوي

ديگران

ادبيات نوين

 

 

هزار سال از زندگي تلخ و بزرگوار فردوسي ميگذرد . در تاريخ ناسپاس و سفله پرور ما، بيدادي كه بر او رفته است ، مانندي ندارد .و در اين جناعت قوادان و دلقكان كه ماييم با هوسهاي ناچيز و آرزوهاي تباه ، كسي را پرواي كار نيست و جهان شگفت شاهنامه همچنان بر ارباب فضل در بسته و ناشناخته مانده است .اما در اين دوران دراز ، شاهنامه  زندگي صبور خود را  در ميان مردم عادي اين سرزمين ادامه داده است . ، و هنوز هم صداي گرمش گاه بگاه اينجا و آنجا در خانه اي و قهوه خانه اي شنيده ميشود . و در هر حال اين زندگي خواهد بود . و اين صدا خاموش نخواهد شد . و هر زمان به آوايي و نوايي سازگار مردم همان روزگار فراگوش مي رسد .

اثري چون رستم و سهراب ، سياوش ، رستم و اسفنديار،   ماندگار است . نه از رو كه يك بار جاودانه ساخته و پرداخته شد . بنايي بلند ، بيگزند از باد و باران و پيوسته همان كه بود .  در اين آثار ، سخن بر سر آن جوهر هاست كه هستي انسان را ميسازند . بر سر پيوند و جدايي آدميان است با يكديگر و مهر و كين آنان با طبيعت، و بزرگي در زندگي و مرگ . آنگاه به سبب كليت جهاني و آشكار كردن ژرفترين دردهاي آدمي ، تا به امروز همپاي زمانه آمده اند . و از آنجا كه اين دردها تا به امروز بوده اند و در هر دوراني بشر به نحوي آنها را دريافته است . اين آثار خصوصيت تغيير پذيري و كمال جويي خود را حفظ كزده اند و در هر دوره اي آدميان خود را در آنها بازيافته اند . شايد بتوان گفت كه اين آثار زندگي وابسته اي دارند . چون آيينهاي بزرگ و چند رويه با قابليت انعكاس صورتهاي گوناگون بسري . و به سبب همين تحول و ساخت و پرداخت ، پياپي از تطاول ايام جان بدر برده اند . مانند زمين ، در هر دوره انسان خاكي از بركت آن به نحوي برخوردار بوده است . ....

در دوره تركتازي حاكمان خونخوار مغول كه مردم را گروه گروه از دم تيغ بيدريغ مي گذراندند ، بلايي موحش تر از اين اميران خونريز جبار نبود و در آن روزگار بهترين تفسير كوتاه و كلي از اين افسانه همان است كه سعدي فرموده است :

اينكه در شهنامه آورده اند          رستم و  رويينه تن  اسفنديار

تا بدانند اين خداوندان ملك         كز بسي خلق است دنيا يادگار

باشد كه بدانند كه چراغ عمرشان  در گذرگاه باد است .  تا به خاطر اين چند روزه دنيا غذاب آخرت را به جان نخرند  و اينهمه  بر خلق ستم نكنند .

امروز  نيز ، ما به فراخور زندگي  روزگارمان از ازستم و اسفنديار چيزي ميفهميم . درد مشتركمان با آنان چيست ؟ آيا ميتوانيم با كتايون و پشوتن همدل و همراز شويم و بيزار از گشتاسب ؟ آيا سيمرغي روزي به ياري ما درماندگان خواهد شتافت ؟ و آيا روزگار بد پرداز هنوز در كمين جان نيكان است ؟

 

 

نه هرگز مرد ششصد ساله اي در جهان بود و نه رويين تني و نه سيمرغي ، تا كسي را ياري كند . اما آرزوي عمر دراز و بيمرگي هميشه بوده است و در بيچارگي اميد ياري از غيب هرگز انسان را رها نكرده است .

نه عمر رستم واقعي است و نه رويين تني اسفنديار و نه وجود سيمرغ  ، اما همه حقيقت است و اين تبلور اغراق آميز آرمانهاي بشر است در وجود پهلواناني خيابي . زندگي رستم واقعي نيست . تولد و كودكي و پيري و مرگ او همه فوق بشري است و يا شايد بتوان گفت غير بشري . ولي با اين همه مردي حقيقي تر از رستم و زندگي و مرگي بشري تر از آن نيست . او تجسم روحيات و آرزوهاي ملتي است . اين پهلوان ، تاريخ – آنچنان كه رخ داده است – نيست ولي تاريخ است آنچنان كه آرزو ميشد .  و اين تاريخ براي شناختن انديشه هاي ملتي كه سالهاي سال چنين جامه اي بر تصورات خود پوشاند ، بسي گويا تر از شرح جنگها و كشتارهاست . از اين نظر گاه افسانه رستم ، از اسناد تاريخ ، نه تنها حقيقي تر  بلكه حتي واقعي تر است . زيرا اين يكي نشانه اي است از تلاطم امواج و آن ديگري مظهري از زندگي پنهان اعماق .

اما با اينهمه افسانه رستم تنها ساخته آرزو نيست ، واقعيت زندگي در كار است . اين نيرومند ترين مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شكست را ميچشد . و در نبرد با اسفنديار در مي ماند . و سر انجام مرگ ، كه چون زندگي واقعي است ، او را در كام خود ميكشد . حتي اسفنديار بيمرگ نيز شكار مرگ است . واقعيت ريشه اين يلان را در دل خود دارد .

پهلوانان شاهنامه مردان آرزويند كه در جهان واقعيت بسر ميبرند . چنان سربلند كه دست نيافتني مينمايند . درختهايي راست و سر به آسمان ولي ريشه در خاك ،و به سبب همين ريشه ها  ،  دريافتني و پذيرفتني . از جنبه زميني ، در زمين و بر زمين بودن ، چون مايند  و از جنبه آسماني تجسم آرزوهاي ما و از هر دو جهت تبلور زندگي . واقعيت و گريز از واقعيت آدمي در كار آنهاست و از ديدگاه كمال  حقيقتند . اما چنين حقيقتي انعكاس ساده و بيواسطه واقعيت نيست .

 

 از مقدمه اي بر رستم و اسفنديار      نوشته شاهرخ مسكوب 1342

 

مطالعه اين كتاب زيبا را به علاقمندان شاهنامه سفارش ميكنم .

 

باز گشت به صفحه اصلي