|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
روزى
ز سر سنگ
عقابى به هوا
خاست
و اندر طلب
طعمه پر و بال
بياراست
بر راستى بال
نظر كرد و چنين
گفت
امروز همه
روىِ جهان زير
پر ماست
بر اوج چو
پرواز كنم از
نظر تيز
مىبينم اگر
ذرهاى اندر
ته درياست
گر بر سر
خاشاك يكى
پشّه بجنبد
جنبيدن آن
پشّه عيان در
نظر ماست
بسيار منى كرد
و ز تقدير
نترسيد
بنگر كه از
اين چرخ
جفاپيشه چه
برخاست
ناگه ز
كمينگاه يكى
سخت كمانى
تيرى ز قضاى
بد بگشاد برو
راست
بر بال عقاب
آمد آن تير
جگردوز
و از ابر مر او
را به سوى خاك
فروكاست
بر خاك بيفتاد
و بغلتيد چو
ماهى
و آنگاه پر
خويش گشاد از
چپ و از راست
گفتا عجبست
اينكه ز چوبى
و ز آهن
اين تيزى و
تندى و پريدن
ز كجا خاست
چون نيك نظر
كرد پر خويش
در آن
ديد
گفتا ز كه
ناليم كه از
ماست كه بر
ماست
اين
بيت به اين
صورت نيز آمده
است :
زي نيك
نظر كرد و پر
خويش در آن
ديد
گفتا
زكه ناليم كه
از ماست كه بر
ماست